بی شک!

مرا در کوچه باغ دست هایت سر زدی، بی شک!

بروی مرده ام با دیگری چادر زدی، بی شک!

 

فقط یک شب به سمت دست هایم سیب باریدی

سپس شب نامه ای روسپی گری بر در زدی، بی شک!

 

مسافر خانه های شهرِ غم لبریز اندامت

و در انبوه افعی های شب پرپر زدی، بی شک!

 

همین که چرخ - باد زنده گی اندام هایت برد

بروی گلگمش با مغزهای خر زدی، بی شک!

 

بیا برگرد! با شب نامه هایت باورت دارم

اگرچه با لگد بر شانه ای باور زدی، بی شک!

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

15/11/2010

نگفته ای

یک ساعت است آه! مرا گُل نگفته ای!

از سینه ام گذشته مگر، پُل نگفته ای!

 

حالا کسی به دور تنش مار می شود

زنگی زده و یک کمی ناوُل نگفته ای؟

 

غار حراست صفحه ای تاریک تلفن

ای جبریل! از چه به من "قُل" نگفته ای؟

 

من مانده ام و خسته گی پیک های تلخ

از پیک های سبز تغزل نگفته ای

 

دزده ای نگاه گرفتار عاشقت

حالا چرا ز چور و چپاول نگفته ای؟

 

دیدم! خدای عشق به پایت سجود کرد

هی! راستی ز بچه ای کابل نگفته ای؟

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

14/11/2010

اعتیاد

درخت می وزد از سمت باد یکطرفه

و راه ماست همان راه "خاد" یکطرفه

 

خدا که شکل مرا ریخت در تن هستی

برای مردن من چاله داد یکطرفه

 

بروی سرخ جهان "زنده باد" می گویم

جواب ماست همان "مرده باد" یکطرفه

 

و زنده گیست همان خط سوم هستی

خدا گرفته ازین بی سواد یکطرفه

 

درخت نیز به آدم دروغ می گوید

چگونه کرد به او اعتماد یکطرفه

 

کجاست حضرت آدم و سیبِ تریاکش

سزای ماست همین "اعتیاد" یکطرفه

 

درود بر دل عصیان گر تو ای آدم!

و روح سبز شما شادِ شاد یکطرفه

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

10/11/2010

چال

آهای مرد مسافر! قطار خالی رفت

صدای پای تمدن ازین حوالی رفت

 

خدا که سنگ خدایی به سینه می کوبید

دلش گرفت ازین کوچه بی اهالی رفت

 

و آب در کف بی روح آسمان خشکید

هوای دیدن فردای سبز شالی رفت

 

بخواب در تن جنگل چقدر بی خاریست!

درخت از پس دریای خشک سالی رفت

 

بیا رفیق! و پشت سرت نگاه نکن

الاغ شهر که آدم نبود، عالی رفت

 

ازین تعامل هستی چه می شود فهمید؟

دوباره بر سر آدم - خدا چه چالی رفت!

(علی ادریب، ویستنس – ناروی)

10/11/2010

خاکستر

همین که یاد مرا دورِ دور می ریزی

بروی قلب شکسته تنور می ریزی

 

و چشم هات که از شعله عکس می گیرند

شراب سرخ به آتش ضرور می ریزی

 

دمی که سوختنم تبله می زند پیشت

به جای اشک ز چشمت غرور می ریزی

 

هوای سوختنم را به دست های خودت

شبانه زود به سمت قبور می ریزی!

 

نفس نفس زده برگشته پیش هم پیکت

به آسمان دلش برگِ نور می ریزی

 

برای دفعه ای آخر بروی خاکستر

بریز آب تنت را چطور؟ می ریزی؟

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

08/11/2010

همسفر

دیریست که از کوچه ای بالا خبری نیست

انگار که در جاده عسل یا شکری نیست

 

معصومه و تهمینه و لیلا همه هستند

از خنده ای خانم گلک ما اثری نیست

 

یک بار فقط ساده ازین کوچه گذر کن

خیر است که بر قامت گل روی - سری نیست

 

بگذار من و پنجره یک بار بخندیم

دریاب! که دنیا قفس یک کنری نیست

 

کوهست! سیاهی است!  تباهیست عزیزم!

برگرد! در این جاده مرا همسفری نیست

 

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

05/11/2010

جهان من!

مادر!

جهانم را پس بده!

من نمی خواهم بیشتر بمیرم!

من از بزرگ شدنم می ترسم

می خواهم کوچک بمانم

در جهان خودم که در وجود توست

مادر!

من بارها مرده ام

اما اینجا هنوز بر جنازه ام آب و نان می فروشند

سنگ می فروشند و چوب!

ترا نیز بر من می فروشند

پدر را همچنین !

و قبرم را نیز می فروشند!

مادر!

وقتی کوچک بودم

بی آنکه بمیرم بارها زنده می شدم

حالا بی آنکه زنده باشم بارها می میرم

در جهان من همه چیز رایگان بود

برای زنده ماندم هیچ پولی نمی پرداختم

ماشینم از نور بود

و هیچگاهی با خونم پترول و دیزل نمی خریدم

مادر!

در جهان من که در وجود توست

من با همه ای خداها ناآشنا بودم

پیشانی ام را بر هیچ مکه ای نمی ساییدم

و خونم را به پای هیچ زمزمی نمی ریختم

حالا از وقتی که مرده ام

بار - بار تابوت های جنازه ام را به مکه می برم

تا استخوان هایم غذای چربی برای زمزم های آبی و سیاه باشند

مادر!

جهانم را پس بده!

نمی خواهم خواهر - برادر دوقلویم را ببینم

که با شاش گاوها و فیل های وحشی حمام می کنند

آب مست شان شاش شترهای صحرایی است

و برنج آدینه شب شان

گندم دانه های اند کم سرگین!

مادر!

خواهش می کنم!

مرا را پس بگیر!

مرا به جهان خودم بازگردان!

***

آگاه باش خدایا!

مرا تو از جهانم سقط دادی

دستانت را در روز موعود می بندم

تا شلاق عدالت نیروانا

چشمانت را کور کند

و من به جهانم برگردم

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

03/11/2010

آهای آفتاب ها به سرسلامتی!

همایش نور است

آفتاب ها آمده اند

و از سامانه ای آزاد خویش با آزادی سخن می گویند

ستاره ها می خندند ... سرود می خوانند

من و آفتابم

در سرب هایِ سیاهِ جاری آویزانیم

سیب های پاییزی از باغچه ای سخن هامان می چینیم

مربا در باغچه دریا می شود

مغزهای شرم گین از دماغ می افتند

آه!

سامانه ای غریب ما قرنهاست که می میرد

ستاره ها می گریند ... مرثیه می خوانند

ما نیز می میریم

تابوت هامان از بس مرده اند

زنده می شوند

جنازه ای ما را بر دوش می کشند

از مدار می افتیم

فرار از مرکز تا آنسوی جهنم به جریان می افتد

همایش بی ما ادامه می یابد...

آهای آفتاب ها!

به سر سلامتی!

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

03/11/2010

تلخک

کاکه می گردی نفس! از کوچه دستک می زنی

دیدمت! در خانه ای همسایه تک تک می زنی

 

آی همسایه! بلی...! اینجا قناری نیستش...؟

"نه عزیزم نیست اینجا!" بعد چشمک می زنی!

 

باز می گردی نماز عاشقی سر می کنی

پشت بام جانمازت شانه - غلتک می زنی

 

دو کبوتر می شوی بعد از نماز عاشقی

در شلوغ آسمانِ کوچه بالک می زنی

 

نه! ابابیل می شوی، دیوانه ات اصحاب فیل

سنگسارش می کنی خندیده چک چک می زنی!

 

من که می میرم سپس در چشم هایت بار بار!

پای بر دل! سنگ بر سر! آه بی شک! می زنی!

***

بعد ازین خط تماس کوچه گی مصروف نیست

نوش جانت! با رفیقِ کوچه تلخک می زنی

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

02/11/2010

 

درخت

هزار جنگلِ گنجشک، یک جهان چه چه

کجا رسد به کیوبای بی صدای "چه"!

 

تمام جنگلِ دنیا پر از سکوتِ  درخت!

دو تا جنازه ای خورشید مانده در کوچه

 

صدا کنید که آدم ز قونیه برگردد

درخت مانده در اینسوی تلخِ دریاچه

 

خزانِ وحشی جنگل شکسته بال درخت

بهار مرده در اندام سبز آلوچه

 

به گوش تنگِ خدا جان بگو ز قول زمین:

که روح جنگل آواره نیست بازیچه!

 

دوباره بانوی جنگل سکوت می شکند

شبی که باز شود خر - گره ازین بغچه

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

26/10/2010

به عایشه که گوش و بینی او را در دادگاه قبیله بریدند!

آه! امشب شعرهایم کوه شد

بر زمین شانه ام انبوه شد

شعر من افسون گوش عایشه ست

کوه آتش روی دوش عایشه ست

عایشه! افسون گوشت می شوم

کوه آتش روی دوشت می شوم!

گوش هایت عین قرآن می شوند

در سکوت قریه توفان می شوند

گوشوارت روی دل افتاده است

خون - در اندام جهیل افتاده است

دهکده امشب چراغان می شود        

قصه هایش سنگ باران می شود

عایشه امشب برو تبخیر شو!

در شکوه آسمان تسخیر شو!

کم کمک بینی بلندی می کنی!

با پلنگت خیلی تندی می کنی!

کودکی در باغ وحش افتاده ای

در هجوم  آذرخش افتاده ای

گوش کن بینی - تو ویران می شود!

پیش چشمان تو بریان می شود!

خال - بینی های تو تریاک شد!

از کتاب روزگارت پاک شد!

مادرت اندیشه - زندانی شده!

هم زبانِ رسمِ افغانی شده!

دل، درونش سنگ باران می شود

آسمانش هی! چراغان می شود

عایشه! حالا شریعت مال تو

عورتین سوره ای زن، شال تو

عایشه این آیه ها را دار زن!

در کنار گوش قرآن جار زن:

کی کند قرآن جدا گوش کسی؟

یا زند دندان به آغوش کسی؟

عاشق بینی بریدن نیستش!

مرده ای تابوت ریدن نیستش!             

حیف قرآن که قماری می شود!

در گلوی حلقه جاری می شود!

حلقه - اینجا مرده ای تابوت هست!

آتشی افتاده در باروت هست!        

شرم دارد دین! ازین وحشی گری

پس بزن! در حلقه ای صورتگری!

عایشه کورِ جهانت می شوم!

هرچه خواهی من همانت می شوم!

چشم آن پاپ قبیله کور باد!

روزگارش تا ابد ناجور باد!

(علی ادیب، ویستنس – ناوری)

23/10/2010