خدا زیر قول خود زده است!

دعا نکن! که خدا آبروی خود بُرده ست!

کلوله - سنگی که در سینه داشت، آن مُرده ست!

 

دعا نکن! که خدا خیلی - خیلی نامرد است!

و نانِ طفلکِ مظلومِ کوچه را خورده ست

 

دعا نکن! که خدا اقتصاد می فهمد!

بهای گریه یی شبهای "ما" دوتا گُرده" ست

 

دعا نکن! که خدا آب و خاک را بسته ست

درختِ سبزی که در کوچه داشت، پژمرده ست

 

دعا نکن! که خدا گرم و مست و مصروف است!

براش حضرت حافظ شراب آوُرده ست

****

دعا نکن! که خدا زیر قول خود زده است

نپرس آه! دلم خیلی - خیلی آزرده ست!

(علی ادیب، ناروی)

19/10/2011

عینک های دیوارشده

پنجره ها ایستاده اند بر روی دیوار

بی آن که هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا با این عینک ببیند

آخرین باری که پزشکان روسی چشمانم را با چشمان عینک - دار دیدند

ابروهایم یخ زده های که از بینی ایوان همسایه های بالایی آویزان بودند

در سرزمینِ زمستانِ تو که من همیشه زمستانم

ما کجا باران می شویم

ایوان های همسایه ها خیلی بیرون زده اند

شبیه گرمای سردی که در شب های افریقا بیرون می زند

و شیرها را از پشت دست بند، بند و بند می زنند

تا بچه هاشان را از پیش دهن بند، بند و بند زنند

باران که نرسد

عینک بر سیمای دیوارها، دیوار می شود

دختر همسایه که در ناودان جاری شد

ابروهایم ایستاده می افتند بر عینک های دیوارشده

فشار بچه ای همسایه آن قدر بالاست

که زیربنای ویلای همسایه فرو می ریزد از آب

بچه های همسایه که تب شان بلند باشد

صدای سکوت آنتن ها را آدم بیشتر می شنود

که دختران شان در یخ می کشند

تا هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا نبیند

من از هرچی ایوان است در بالا

از هرچی عینک است بر دیوار

از هرچی دیوار است بر عینک

از هرچی گرمای سرد است در شب های افریقا

و دختران یخ کشیده ای همسایه، آهای همسایه!

...می گریزم

تا هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا نبیند

(علی ادیب، ناروی)

03/10/2011

آهای صداهای کاغذی!

امروز نیمه های از من در نیمه های از جهان

گهواره ها را با صداهای کاغذی

تکانک می دهیم

نود و نُه درصد افغانستان در خواب جهان رفته است

صدای های آهنی خوابند

قشنگ ترین شکوفه های خوابِ کشورم

از چشمان سفید «بی بی سی» و «سی ان ان» گُل می کنند

آهای صداهای کاغذی!

تا شصت درصد کودکان جان تان نمرده است

آدم های گهواره یی باز هم خواب اند!

 (علی ادیب، ناروی)

01/10/2011

گربه ای که از پشت نمی افتم!  

چندمین سال هاست

گُربه ای که از آسمان افتاده ام

اشک های که از چشمان باران می ریزم

با پُشت می افتم بر روی زخمی زمینم

گربه ای که از پُشت نمی افتم

دست راستم فرشته ای ست گربه

دست چپم شیطانی ست ببر

در سرزمین لاغر و جنگل های آتش گرفته ای سینه ای من

فرشته مادر بی سواد شیطانم که ببر فرزند باسواد گربه

در این میان دلی در سینه ام، دل!

که در آسیاب بادی «فرشته – شیطان»

در قلمرو خاکی «ببر – گربه»

خون، آرد می شوم 

(علی ادیب، ناروی)

21/09/2011