من و تو مثل دو درياچه از هم دور افتاديم

عسل گشتيم و در زولانه ی زنبور افتاديم

 

من و تو مثل دو قطب بزرگ يخ زده هر شب

به جرم يک عطش در لايه ها محصور افتاديم

 

من و تو ساقه های تاک را چون کوه پيموديم

سپس از پله های خوشه ی انگور افتاديم

 

من و تو روزها بر دختر خورشيد خنديديم

شب از آغوش ناتقسيم خود رنجور افتاديم

 

من و تو يک درخت سيب، اما با تن گندم

به دست صاحب صد مزرعه منفور افتاديم

 

من و تو چون غزل در جاده ی دوتار پيچيديم

سپس در ازدحام بي صدا مجبور افتاديم