من و تو
من و تو مثل دو درياچه از هم دور افتاديم
عسل گشتيم و در زولانه ی زنبور افتاديم
من و تو مثل دو قطب بزرگ يخ زده هر شب
به جرم يک عطش در لايه ها محصور افتاديم
من و تو ساقه های تاک را چون کوه پيموديم
سپس از پله های خوشه ی انگور افتاديم
من و تو روزها بر دختر خورشيد خنديديم
شب از آغوش ناتقسيم خود رنجور افتاديم
من و تو يک درخت سيب، اما با تن گندم
به دست صاحب صد مزرعه منفور افتاديم
من و تو چون غزل در جاده ی دوتار پيچيديم
سپس در ازدحام بي صدا مجبور افتاديم
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۳ ساعت توسط علی اديب
|
علی ادیب هستم. در سال 1388 از دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل لسانس گرفته ام.