پس از اینکه "خیابان آزاری در افغانستان"، نوشته ای پژوهشی و ارزشمند بانو "نور جهان اکبر" را در سایت فارسی بی بی سی خواندم، هوایم سخت شاعرانه شد. وقتی شعر مکمل زاده شد، دلم می گفت این شعر را به او هدیه کنم. با خود گفتم شاید این کارم نوع دیگری "خیابان آزاری در انترنت" باشد. دست نگهداشتم! حالا این شعرم را به پاهای این بانوی فعال می ریزم، هرچند در خیابان های انترنت آزارش داده باشم. دوستانی که نوشته ای بانو اکبر را خوانده اند، به تفسیر بخش های از شعر من (اگر خوابها مسافر شوند) نیز نزدیک می شوند.

۱

اگر خوابها مسافر شوند!

 

چشم هایم را تنها!

تنها چشم هایم را آنگونه با چشم هایت درآمیختی

که سالهاست خداوند دریا را با چشم های من می آمیزد

ببخش مرا نازنین!

سالهاست از خدا ترین بخش زمین اندامت بیزاری

آنی که پروردگار من است پس از آفریدگار بودنش

سالهاست آب می شوی در آغوش برزخ قرن من

سالهاست تب گرفته است استخوان هایت را در زمین لرزه های من

چشم هایت تشنه اند که آتش از گلوهاشان می بارد

چشم هایت در پروازهاشان می لرزند از برزخ من

چشم هایت می خواهند چشم هایم را با دندان های پلنگ بنوشند

چشم هایت غروب های بلندی اند که خورشیدهاشان در چشم های من می نشینند

شاید چشم هایت می خواهند بزرگترین کنکاش تاریخ باشند در چشم های من

شاید چشم هایت می خواهند مردانه ترین استحاله ای تاریخ من باشم در تو

تا بیفتند از آتشی که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

 

چشم های من نیز می دانند نازنین!

چشم های من نیز می خوانند چشم هایت را

چشم های من نیز تشنه اند که آتش از گلوهاشان می بارد

چشم های من نیز در پروازهاشان می لرزند از برزخ تو

چشم های من نیز می خواهند چشم هایت را با دندان های پلنگ بنوشند

چشم های من نیز غروب های بلندی اند که خورشیدهاشان در چشم های تو می نشینند

چشم های من سالهاست بزرگترین کنکاش تاریخ بوده اند در چشم های تو

من سالها مردانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ام در تو

سالها از آتشی افتاده ام که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

 

آن بخش از چشم هایم را که پنهانگاه شرم است می شوی؟

بفرست چشم هایت را آنجا نیز!

آنجا نیز درآمیز!

سالهاست دست هایم بوده ای در پاهایم

بی آنکه بدانی!

سالهاست دست هایم را بوسیده ام که تو بوده ای

بی آنکه بدانی!

سالهاست رفتن های من بوده ای در جاده های تخت

بی آنکه بدانی!

سالهاست از آتشی افتاده ام که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

بی آنکه بدانی!

سالهاست زنانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ای در من

بی آنکه بدانی!

سالهاست چشم هایت را با دندان های پلنگ نوشیده ام

بی آنکه بدانی!

بلی عزیزم!

بارها...بی آنکه بدانی!

 

من نیز آن بخش از چشم هایت را که پنهانگاه شرم است شده ام!

آنجا نیز چشم هایم را فرستاده ام

سالهاست دست هایت بوده ام در پاهایت

سالهاست دست هایت را بوسیده ای که من بوده ام

سالهاست رفتن هایت بوده ام در جاده های تخت

سالهاست از آتشی افتاده ای که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

سالهاست مردانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ام در تو

سالهاست چشم هایم را با دندان های پلنگ نوشیده ای

من می دانستم نازنین!

حالا نیز می دانم!

فردا نیز می دانم!

***

هشدار نازنین!

اگر خواب ها مسافر شوند

جهان از دست های خدا می افتد

بگو تا به جاده های تخت بگویند

آغوش هاشان همیشه باز باشند

**********************************

۲

خدا حتمن نابیناست!

 

انگشت مادرم... که نان من بود

در دیگدانی گم شد که بوی سوخته ای درخت تابلوی آن است

حادثه آغاز شد از رگهای که می چکید سرخ در چشمان من

من با پدرم از چشمان مادرم می ریختیم بر "فابریکه نساجی قندهار" که قلبش بود

مادرم عاشق بهار شد که نان سبزی بود برای گوسفندانش برای فابریکه نساجی قندهار

انگشت مادرم که افتاد

نان من شکست بر روی تارها افتاد

مانند گلوی "استاد سرآهنگ" که بدست باد روق - روق می افتاد

و بر روی گناهی می افتاد که خدا مرتکب می شد در قندهار

چشمان مادرم گم شد در بوی سوخته ای درخت تا انگشت شود برای من

چشمان مادرم گام زد در تاریکی مانند شمشیر خدا در قندهار

چشمان مادرم آب شد در قندهار تا خون شود هیرمند در رگهای "موسی شفیق"

چشمان مادرم ریخت بر بالهای شب پره های شب در من

چشمان مادرم گم شد در انگشت

من که نانم کوله باری بود بر دوش انگشت مادرم

بر تارها افتید برسنگ

تارها افتیدند از نوارها که آدمها خشت می شدند در "منار"

یا چشم ها که می ریخت از آرشیو تلویزیون ملی

آمده بودند تارها تا بگذرد از انگشت مادرم درخت شوند روز ده پرکار

آمده بودند تا گُل شوند سرخ، سبز، آبی

آمده بودند تا عروس شوند برای مادرم در من

و من آرام بخوابم عروس را که نان مادرم زنده بماند سه بار در روز

انگشت مادرم گم شد در نان من که هرگز نان نشد

انگشت مادرم گم شد بر زمین رفتن های پدرم که پیوسته پیشانی باد بود

بی آنکه آمدن هایش زمینی داشته باشد

انگشت مادرم گم شد در سیمای پیر چادری های که دشمن آفتاب بودند بر اندام خواهرم

انگشت مادرم گم شد در من که من گم شده ام در همه جا

***

من گم شده ام در همه جا

تا انگشت گم شده ای مادرم شوم

شب های من با انگشت مادرم شش ماه است که تاریک است در سفیدترین بخش اندام زمین

شب بین های ما در چشمان خداست

تا انگشت مادرم را می یابم

خدا حتمن نابیناست!

 **********************************

۳

آبله ها که بچقند

 

دستمالم را می بندی که خیلی نامحرمم

از حادثه چنان گذشتیم نازنین که فوکوشیمایت آب بازی می کرد در من

فوکوشیما بلا بود که می بلعید همه ام را دندان

ما سوار شدیم بر تویوتاهای بر هم

جاده های که هیچ نرفته اند پای

موتر که هیچ!

آخ!

اشک شدم از چشمهایت که می چکیدم

پایت را که آبله شده بود بی من

من مقصرم نازنین!

آخر من نیز از جنس مردانی هستم که بچه های شان در رقص آبله شده اند

آبله ها که بچقند

اتم ها حتمن سر باز می کنند

ببند دستمالم را نازنین در آبله که سرخ شد

حادثه ها گذشتیم

سنگسارهایمان خشک شد

خدا هم توفان نشد

دروغگویند - تف - آدم های که از آسمان می آیند!

***

بچقانیم آبله هایمان را که دریا، دریاست!

************************

۴

نقاشی

 

رنگم سرخ شد در سبز که گندم زار است

برس شدم تا چشمانت را در خدا نقاشی کنم

عکس تو از بودا افتید در تاقچه هایش

من شکستم

تو ناتمام ماندی

 

(علی ادیب، ناروی)