35

 

ای زمزمه

 

ای زمزمه! بيداد کن, بيداد کن اي زمزمه!

دنيای خاموش مرا بر باد کن, ای زمزمه!

 

ای زمزمه ای زمزمه! بردار رسم حنجره

برجاده ی دل ولوله آباد کن, ای زمزمه!

 

برگ بنفش سينه را بسپار با خورشيدها

کاغذپران خسته را آزاد کن, ای زمزمه!

 

دوتار مرد هندوکش فرياد يا هم بيصدا!

فرياد پنهان مرا نو زاد کن, اي زمزمه!

 

ای صخره! کشتی کوه را بشکن دل اندوه را

اين توده ی انبوه را دلشاد کن, ای زمزمه!

 

تا زمزمه فرياد بود, از بند غم آزاد بود

ابری بدست باد بود, فر, ياد کن اي زمزمه!

 

ای زمزمه کاپوت شو, فرسوده در تابوت شو!

يا عشق در باروت شو, يا راد کن اي زمزمه!

 

اي زمزمه بيتاب شو, با همهمه همخواب شو!

موجی به شهر باستان, ايجاد کن اي زمزمه!

 

 

 

36

بهترين بانو

 

دل من نقش خم صهبا بود

جای او سرخی دو لبها بود

 

بهر اين خسته مسافر آن روز

نخل, در باديه ی دلها بود

 

نرود از دل من آن ديروز

جای او بر سر ابروها بود

 

خاطرم هست که آن عشق بزرگ

کودک بر سر زانوها بود

 

گاه در مجمع خوبان جهان

بهترين همه بانوها بود

 

عصر آن روز که او مي کوچيد

دل من خانه ی ماتم ها بود

 

گل من رفت ولی سبز نشد

وای وای از همه جا برپا بود

 

به خدا هيچ نفهميدم, که

عشق او زاده ی رؤياها بود

 

گفتمش وعده خلافی تاکی؟

گفت منظور من از فردا بود

 

خاطرم هست که آن شب تا صبح

خودم انيجا دلم آنجاها بود

 

خواستم هيچ نگويم از عشق

او مگر زاده ی جادوها بود؟

 

عهد من بود نگويم اين شعر

چکنم ديده که نابينا بود

 

 

37

بي تو عيد...

 

دير آمدی و عيد برايم عجيب بود

مهتاب! لحظه های مبارک, غريب بود

 

دير آمدی و عيد فقط يک غروب شد

ديوانه! انتظار کشيدن, نصيب بود؟

 

کوچه پر از هوای دل انگيز عيد بود

در انزوای کوچه دلی بر صليب بود

 

شادی نبود و ماه نبود, آفتاب نيز

غوغای مرگ, بر در ما عنقريب بود

 

بالا پريد چشم من و آسمان سياه

دنيا بسان پيکره ی نانجيب بود

 

شيرينی دهان تو صد عيد بوده است

هيچ است هرچه وعده که صفرش ضريب بود

 

مهتاب من! خدای من و آشنای من!

اين سوگواره لايق شعر "اديب" بود؟

 

 

38

بيست و هشتمِ مي

حضور گرم خدا بود, بيست و هشتمِ مي[1]

خدا غريق دعا بود, بيست و هشتمِ مي

 

عبور حادثه ها بود يا که "سونامی"

هر آنچه بود روا بود, بيست و هشتمِ مي

 

ستاره دفتر آغاز را ورق مي زد

کتاب مهر و وفا بود, بيست و هشتمِ می

 

نه روز بود و نه شب بود لحظه ی با "وی"

ز هر چه بود جدا بود, بيست و هشتمِ مي

 

به ديده اشک و به لبهای او تبسم بود

بلی که هر دو بجا بود, بيست و هشتمِ مي

 

اميد بود و خدا بود, پادشاهی نيز

مگر که شام حنا بود, بيست و هشتمِ مي

 

هزار شعر نوشتم, هزار باقی ماند

شلوغ خاطره ها بود, بيست و هشتمِ می

 

درود بر همه ی کوچه های "مری آباد"[2]

که فرش پای صبا بود, بيست و هشتمِ مي

 

 

39

پرواز يگانه

 

تا دست تو بالا نکنم, مرد نيم من

يا چشم ترا وا نکنم, مرد نيم من

 

تو نيم منی, نيم تويم, نيمهء ماييم

دو نيمه اگر ما نکنم, مرد نيم من

 

يک نيمه ی من سوخت ازين مرد خود آزار

اين مرد چو رسوا نکنم, مرد نيم من

 

مردی است که در مذهب ما هيچ ندارد

اين مرد که خنثا نکنم, مرد نيم من

 

مردی است در اين شعر, نه از جنس من و تو

اين مرد چو پيدا نکنم, مرد نيم من

 

ديوار نگون فهم حجابی که سرشتند

تا خاک کف پا نکنم, مرد نيم من

 

تو باشی و من باشم و پرواز يگانه

آهنگ ثريا نکنم, مرد نيم من

 

شاهان جفا پيشه که چشمان تو بستند

تا محشری بر پا نکنم, مرد نيم من

 

شهری است در اين شعر که انسانيت آنجاست

اينجا, اگر آنجا نکنم, مرد نيم من

 

عهدی است در اين سينه که در ديده نگنجد

تا وعده ی خود ها نکنم, مرد نيم من

 

يک بار قسم, باز قسم, بار ديگر نيز

تا حل معما نکنم, مرد نيم من



[1]  بيست و هشتم مي, روز تولد نخستين و بهترين خاطره ي من است. من اين روز بزرگ را همه ساله با شعری گرامی مي دارم. از جمله شعرهای زمان مهاجرت بوده و مبنای تاريخ مروج و رسمی در ديار هجر نيز تاريخ ميلادی بوده است, بناً شعر من نيز با اين تاريخ گره خورده است. ايرادم نگيريد.

 

[2]  مری آباد, زادگاه پيام شعر منست. نام شهری است در بلوچستان که در روزگاران هجرت, اين خاطره ی معصوم را در آغوش خود روح دميد.